اين روزها سفر مامان و بابا به مكه حسابي سرگرممون كرده. چند روزي بود كه مشغول تهيه مقدمات آش پشت پا بوديم. البته آش پشت پايي كه جلو جلو پخته شد و خود مسافرها هم ازش خوردن. واقعا" خسته شديم ولي جاتون خالي آش خوشمزه اي شد. راستش از الان دلم گرفته. تاريخ پروازشون جمعه س و چه جمعه دلگيري! يكماه دوري از مامان اينا واقعا" سخته. اونم مني كه زود زود ميرم پيششون. واااااااااااااااااااااااااي.
خدا رو شكر سرماخوردگي ائلمان خوب شده ولي هنوز هم بعضي شبها از خواب بيدار ميشه و گريه ميكنه. من كه فكر ميكنم دندونشه. نميدونم چرا دندون درآوردنش انقدر طول كشيده. خيلي از بچه هاي همسن ائلمان دو سه تايي دندون دارن. خدا كنه بيشتر از اين اذيت نشه.
كارهاي جديدي كه ائلمان انجام ميده سر ذوق مياردمون و باعث ميشه كه يادمون بره كه مثلا" شب نذاشته بخوابيم. تازگيها از پله ها ميره بالا و عقب عقب بر ميگرده. يا وقتي پله كوچيك باشه دستاشو اول ميذاره و بعد بدنشو سر ميده و مياد پايين. بعضي وقتا دستاشو ول ميكنه و ميخواد قدم برداره ولي خب نميتونه و زمين ميخوره. كاش ما ادم بزرگها هم مث كوچولوها انقدر پشتكار داشتيم و از هر زمين خوردني نااميد نمي شديم. مثل من كه از يادگيري باي باي توسط ائلمان تقريبا" نااميد شدم. هر كاري ميكنم باي باي نميكنه و ميخنده. فكر كنم منو دست انداخته. عوضش تا دلم بخواد ادا درمياره.
اعتصاب غذاش هم كه شكر خدا تموم شد. الان ديگه به ليست غذاهاش چند مورد ديگه هم اضافه شده. مرغ و ماهي و سيب زميني و كته و خلاصه يه منوي درست و حسابي. انقدر كه از غذا خوردنش خوشحالم هر موقع دهنشو باز ميكنه اشك تو چشام جمع ميشه. اون مدت كه هيچي نميخورد خيلي بيحال بود. تازگي حتي ليموشيرين و موز هم ميخوره. از بين ميوه ها موز رو خيلي دوست داره. خيلي خوشحالم كه خوب غذا ميخوره. فقط از بس كه منو و باباشو ديده با بقيه غريبي ميكنه و تو مهموني ها تا ما رو مي بينه گريه ميكنه و بهتر بگم ميچسبه به من. منم خيلي وابسته ش شدم. اتفاقا" چند وقت پيش نيني دوستم به دنيا اومده بود و من بخاطر مريضي ائلمان رو نبردم و پيش مامانم موند. خدا ميدونه اون يه ساعت برام چقدر گذشت. وقتي برگشتم فقط محكم بغلش كردم و بوسيدمش. حالا اين عشق مادرانه س يا عادت يا هر چي كه هست ائلمان جزيي از زندگي و وجود منه. دوستش دارم خيلي زياد...
پ.ن. متن بالايي رو ديروز نوشتم و سيوش كردم. اما از اينجا به بعد رو الان دارم مي نويسم. مرد همسايه روبرويي مون ديشب مرد. به همين راحتي. جلوي تلويزبون چشماشو بست و رفت. ديشب برق خونه شون خاموش نشد. هر وقت پنجره رو باز ميكنم صداي گريه شون مياد. خيلي سخته. خدايا چقدر مرگ بهمون نزديكه. من مي ترسم. با اينكه فقط يه بار از نزديك ديده بودمش ولي از مردنش ناراحت شدم. بهرحال مردي بود واسه همسرش و پدري براي بچه هاش. خدا بيامرزدش. لطفا" يه فاتحه براش بخونين.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
ائلمان عزيزم سرما خورده؛ البته خورده بود و الان بدتر شده. بنظرم جاي دندونهاشم درد ميكنه. واسه همين حسابي بهونه گير شده و اصلا" نميتونم تنهاش بذارم. اگه نمي نويسم باور كنين وقت نميكنم وگرنه دلم خيلي تنگ شده.
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
ما اومدیم. رفته بوديم تهران خونه عمو و دايي ائلمان . تهران! شهر شلوغ با آدمهاي عجول با زندگي متفاوت. اصلا" همين تفاوت بعضي وقتا وسوسه م ميكنه براي كوچيدن! براي ما كه تو يه شهر كوچيك با امكانات كم زندگي ميكنيم شهرهاي بزرگي مثل تهران چيزهاي جالبي داره. خلاصه كنم چند روزي گشتيم و بعد از جاده چالوس رفتيم شمال. واي اگه بدونين چه عذابي كشيدم تو اين جاده. مگه تموم ميشد. 120 كيلومتر راه تو4 ساعت. حال خودم زياد خوب نبود ائلمان هم بيتابي ميكرد و خلاصه هيچي از قشنگي راه نفهميدم. دو روزي هم اونجا بوديم و برگشتيم. اما چه برگشتني. ائلمان سرما خورد و حسابي حالمونو گرفت.مثلا" رفتيم مسافرت حال و هوامون عوض شه. حالا به زور با هزار كلك شربت هاشو ميديم بخوره. غذا هم كه اصلا" نميخوره. موندم چيكار كنم؟ ايكاش هميشه خودم سرما بخورم و ائلمان طوريش نشه. خيلي نگرانشم. تو اين چند روز وزنش هم كم شده. دوستاي گلم دعا كنين ائلمان مثل قبل غذا بخوره و گرنه نميدونم بايد چيكار كنم.
اين مدت اتفاقهاي زيادي هم افتاده. مثلا" اينكه من دارم خاله ميشم. هورررررررررااااااااااااااااااااااااا.
یا مامان و بابام و زنداداشم يه ماه ديگه ميرن حج تمتع و حسابي سرشون شلوغه. (البته زنداداشم دختر خالمه و به نيابت از خاله مرحومم ميره).
نميدونم اينجا گفتم تا حالا يا نه. من قبلا" شاغل بودم. ولي بخاطر اينكه علاقه اي به كارم نداشتم و از طرف ديگه يه رييس مزخرفي داشتم كه هر روز منو عصبي ميكرد از كارم استعفا دادم و اومدم بيرون. همون موقع از خدا خواستم تا جواب همه بديهاي اونو خودش بده. و امروز كه يه سال و 3 ماه از اون روز ميگذره شنيدم با فضاحت از رياست بركنارش كردن و شده يه كارمند معمولي . حالا اينكه چه گندي بالا آورده بماند. خوشحال نيستم كه اينجوري شده ولي حقش بود.
چند تا اتفاق جزيي ديگه از جمله اينكه تو يكي از جاده هاي شمال نزديك بود با يه گاو!!! تصادف كنيم. يا جزيي تر اينكه تو ساحل دريا يا تو جنگل يه جاي تميز كه بدون اشغال باشه و بتونيم يه لقمه غذا بخوريم پيدا نكرديم. اونوقت مغرور ميشيم به اينكه ايراني با فرهنگ و با تمدن چند هزار ساله هستيم. بی خیال.
راستی لیلی جان من بعد دانشگاه ازدواج کردم و بالطبع نمیتونم خوابگاه متاهلی بوده باشم دوست عزيز.بازم بهمون سر بزن.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
ائلمان عزيزم با وزن 8 كيلو و قد 70 سانت وارد نهمين ماه زندگيش شد.
راستش واقعا" پسر بچه ها شلوغن. هر روز كه پسرك من بزرگتر ميشه اينو بيشتر ميفهمم. ديگه يه لحظه هم نميتونم چشم ازش بردارم. چون ممكنه در عرض چند ثانيه از صندلي يا مبل يا ميز عسلي بالا بره و يا آويزون ميز تلويزيون بشه. تازه امروز تنهايي كنار پنجره هم ايستاد و كلّي خيابون رو ديد زد. واسه خودش مردي شده. واسه همين روزي دو سه بار با كله ميخوره زمين و انصافا" بعضي وقتا بدجوري گريه ميكنه. دقت كردم كه اگه من زود هول نكنم و سريع نرم پيشش گريه نميكنه. ولي مگه ميشه نرم و بغلش نكنم!
درسته كه بزرگتر شده ولي فعلا" كچله و دندون هم در نياورده كه دكتر گفت تا يه سالگي طبيعيه. و البته ائلمان همينجوري هم ميوه و نون و غذا ميخوره. بعد هم ائلمان رو برد به منشيش نشون داد و گفت: ببين چه كچل بامرامي يه؟! ائلمان هم كلي واسه ش ادا درآورد و خنديد.
عادتهاي ائلمان هم زود زود عوض ميشه. مدتيه كه ديگه پستونك نميخوره. برام جالبه كه اونهم وابستگيش به پستونك رو تو يه روز گذاشت كنار. عوضش تا صبح ميچسبه به مامانش و نميذاره از بغلش تكون بخورم.
تازگيا يه هيات ويژه از آدم بزرگها و بچه ها تشكيل داديم و سعي ميكنيم باي باي و دس دسي رو يادش بديم ولي دريغ از يه حركت كوچولو! اين جور وقتا فقط بلده بخنده.
چند وقتي هم بود كه ديگه ائلمان ميلي به خوردن غذا نشون نميداد. اصلا" تا قاشق رو ميديد زودي سرشو ميبرد عقب و دهنشو محكم مي بست. واسه همين محسن بغلش ميكرد و من ميخندوندمش تا وقتي دهنش باز شد غذا رو بذارم تو دهنش و مجبور بشه بخوره. يعني يه جور كلك زدن. البته اونم تلافي ميكرد وتو يه فرصت مناسب همشو بووووووف ميكرد. اما چند وقت پيش كشف كرديم كه پسر ما علاقه زيادي به سنتي بودن داره و وقتي با دست بهش غذا ميديم ميخوره. فعلا" كه مجبوريم از سنت شروع كنيم تا به مدرنيته شايد برسيم.
خلاصه كلام پسر گل ما حسابي سرمون رو گرم كرده ولي امان از دست صبحهاي زود كه بايد از خواب بيدار بشيم و گرنه با اون دستاي كوچولوش حسابي سيلي بارونمون ميكنه.
ائلمان گل من و بابا محسن! ما عاشقانه دوستت داريم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|
دوباره ماه رمضون منو ياد دانشگاه و خوابگاه و دوستام انداخت. ياد ماكاروني كه يلدا واسه سحري پخت و بچه هاي اتاق روبرويي واسه تلافي اذيتهاي بچه هاي اتاق ما حسابي توش فلفل ريختن و ما بي سحري مونديم. كه البته نمي دونستيم كار اوناست تا روز خداحافظي . وقتي اومدن و حلاليت خواستن و ... . آخي ياد همشون بخير.
امشب يكي از شباي مهموني خداونده. دلم براي لحظات افطارِ پر از معنويت تنگ تنگه. دلم براي نشتيمان عزيز دوباره و چند باره تنگه .يادش بخير كه هر وقت ميخواست فحشمون بده با عصبانيت ميگفت جهان سومي! ولي چه خوب كه نموند و اين روزهاي پر از درد رو نديد.
يادت بخيردوست خوبم و ياد اتاقهاي 236؛323 و 256 هم.
خدايا چرا ماه رمضون رو حس نميكنم؟ چرا برام فرقي نداره؟ چرا هيچ حسي ندارم؟ يعني از تو دور شدم؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|
اول: دارم ظرف ميشورم. پشت به خونه و رو به ديوار. احساس ميكنم صدايي ميشنوم. صداي نفس. برميگردم و همينجوري مات ميمونم. به خودم كه ميام يه جيغ كوتاه ميكشم و ائلمان رو بغل ميكنم و ميگم: آخه تو چه جوري تونستي بياي بالا ؟و اون فقط ميخنده. حالا ديگه كاملا" به خودم اومدم. داد ميزنم محسن! مثلا" ائلمان رو به تو سپرده بودم . اگه موقع بالا اومدن از پله آشپزخونه ميفتاد و سرش ميخورد به تيزي پله ميخواستيم چيكار كنيم؟ هان؟ محسن هم با اون بي خيالي هميشگيش خيلي راحت ميگه: خب حالا كه چيزي نشده. عوضش ببين چه پسر زرنگي داري! و حسابي قربون صدقه پسرش ميره.
نيم ساعت بعدش ائلمان در سايه تعاليم پدر موفق ميشه 4 تا پله رو بره بالا. جفتمون هم جوگير شديم و در مورد باهوش بودن ائلمان چندين باربا ذوق وشوق صحبت ميكنيم! و به خاطر داشتن چنين پسري به خودمون مي باليم.
خلاصه كلام اينكه ائلمان داره پله هاي بزرگ شدن رو به سرعت طي ميكنه و من تو اين فكرم كه اين پسرك شيطون رو ديگه نبايد تنها بذارم.
دوم: قراره بريم مهموني افطار خونه خواهر شوهر عزيزم. كنايه نبودا، جدا" دوستش دارم. البته اين مهموني يه مهموني آشتي كنون هم هست. خوشحالم كه كدورت فاميل قراره رفع بشه. يه كدورت كوچيك كه خودمون بزرگش ميكنيم. البته تو اين كدورت و قهر، بنده نه سر پيازم و نه تهش. ولي خب قهر آدم بزرگها حس بدي ميده و از بابت تموم شدن اين حس خوشحالم.
ائلمان رو خوابوندم تا شايد شب بيقراري نكنه. لباساي خودمو ائلمان رو آماده ميكنم. ميشينم جلوي آينه. واااااااااااااي. چند وقته به خودم نرسيدم؟! تقصير ائلمانه؟ تقصير بي حوصلگيهاي خودم؟ يا شايد تقصير روز و روزگار. هر چي كه هست حسابي بهم ريخته م. موچين رو بر ميدارم و چند دقيقه بعد با احساس رضايت از جلوي آينه بلند ميشم. بالاخره از چند دقيقه قبلش كه بهتره.
از يه طرف مهموني رو دوست دارم واز طرف ديگه بخاطر ائلمان نميخوام زياد برم. بچه م انقدر كه تو محيط آروم و بي سر و صدا مونده اصلا" به شلوغي عادت نداره. بعدش هم چون نيني كوچولوئه همه دلشون ميخواد بغلش كنن و باهاش بازي كنن خب ائلمان هم زود حوصله ش سر ميره و گريه ميكنه. اين وسط من ميمونم و يه بچه زرزرو!
راستي شما هم بفرماييد مهموني؟
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|