اين جور كه بوش مياد روابط گهربار بين الملل كار خودشو كرده. انگار عربستان نميخواد امسال تو برگردوندن حجاج ايراني مشاركت كنه. براي همين برگشتن حاجيهاي ما هم با چند روز تاخير همراهه. دلم ميخواد از دلتنگي داد بزنم. ولي چكار كنم كه ائلمان بيدار ميشه!
يه سوال:اگه شما هم يه مادربزرگي داشتين تو مايه هاي خانم مرسدس ( ويكتوريا- فارسي وان) يا حتي بدتر از اون مث من نميخواستين كه سرتونو بكوبين به ديوار؟
آخ مامان گلم تازه فهميدم چرا انقدر زود پير شدي!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
ائلمان براي عروسي دخترعموش حسابي تيپ زده بود. يه بلوز مردونه راه راه و يه شلوار كتان با يه پاپيون كوچولو. وقت نكردم عكس خوبي ازش بگيرم. يه بار كه همون لباسارو پوشيد ازش عكس ميگيرم و ميذارم تو وبلاگش. فعلا" يه عكس ديگه ميذارم كه ببينين پسرم ديگه كچل نيست تازه فشن هم شده. عروسي هم هر كس ميديدش ميگفت موهاشو سشوار كشيدي يا ژل زدي؟!
ميدونين چند تا سايت رفتم و نتونستم عكس ائلمان رو آپلود كنم؟ يكي كمكم كنه!
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
اين بار با كلي خبر اومديم. اوليش اينكه بالاخره ائلمان دندون در آورد. اونم دوتا پشت سر هم. اولين بار كه بريدگي روي لثه شو ديدم 18 آبان بود. درست روز تولد خودم. اولين كادوي پسرم به من. بميرم براش كه چقدر اذيت شد. تب كرد و البته لاغرتر هم شد. ديگه از اون يه ذره لپش هم چيزي نمونده. ولي خب به جاش دو تا الماس سفيد تو دهنش داره كه ليوان يا قاشق كه بهشون ميخوره صداي بزرگ شدن ميده. مامان محسن هم زحمت كشيد و براي پسرم دندوني يا بقول خودمون "ديشليك" درست كرد.
راستش بعد اينكه مامان و بابا رو راهي مدينه كرديم 3-4 روز بعدش هم سرگرم عروسي شديم. عروسي دختر عموي ائلمان! تعجب نكنين. چون همسر بنده ته تغاري هستش و فاصله سنيش با برادر بزرگش زياده و خب برادرش هم زود ازدواج كرده و بهر حال ائلمان هم فاصله سنيش با نوه هاي اول خونواده تقريبا" زياده. خلاصه اينكه ائلمان تو اين عروسي باي باي رو بالاخره ياد گرفت و البته رقص رو. فكرشو بكنين من دارم پياز رنده ميكنم و چشام ميسوزه و اشكم در اومده و ائلمان با صداي رنده خودشو دستها و سرشو تكون تكون ميده و ميخنده. نسبت به قبل هم تعادلشو بهتر حفظ ميكنه و يكي دو قدم برميداره.
اما قسمت نه چندان خوب ماجرا اينه كه ائلمان خيلي نرمال وزن نمي گيره. خب قبلا" يه مدت غذا نميخورد ولي الان تغذيه ش بهتر شده. اما نميدونم چرا وزنش كمه. دكتر براش آزمايش نوشت و پسرك نازمو برديم و ازش نمونه خون گرفتن. چقدر گريه كرد. همه اونايي كه اونجا بودن ناراحت شده بودن از گريه ائلمان. عزيز دلم انقدر گريه كرد تا خوابش برد و قسمت خنده دار ماجرا همينجا بود. چون هر كاري كرديم تو اون يه ساعتي كه خواب بود نتونستيم نمونه ادرار ازش بگيريم. بعد بيدار شدن هم نمونه گيريمون واسه خودش كلي صحنه طنز داشت.
امروز تقريبا" دو هفته س كه مامان اينا رفتن و من حسابي دلم تنگه. كي تموم ميشن اين روزها خدايا؟ با اينكه هر روز اعلام ميكنن بعد برگشتن حاجي ها باهاشون روبوسي نكنين و اينا ولي من منتظرم فقط مامانو ببينم و بپرم بغلشو ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
اين روزها سفر مامان و بابا به مكه حسابي سرگرممون كرده. چند روزي بود كه مشغول تهيه مقدمات آش پشت پا بوديم. البته آش پشت پايي كه جلو جلو پخته شد و خود مسافرها هم ازش خوردن. واقعا" خسته شديم ولي جاتون خالي آش خوشمزه اي شد. راستش از الان دلم گرفته. تاريخ پروازشون جمعه س و چه جمعه دلگيري! يكماه دوري از مامان اينا واقعا" سخته. اونم مني كه زود زود ميرم پيششون. واااااااااااااااااااااااااي.
خدا رو شكر سرماخوردگي ائلمان خوب شده ولي هنوز هم بعضي شبها از خواب بيدار ميشه و گريه ميكنه. من كه فكر ميكنم دندونشه. نميدونم چرا دندون درآوردنش انقدر طول كشيده. خيلي از بچه هاي همسن ائلمان دو سه تايي دندون دارن. خدا كنه بيشتر از اين اذيت نشه.
كارهاي جديدي كه ائلمان انجام ميده سر ذوق مياردمون و باعث ميشه كه يادمون بره كه مثلا" شب نذاشته بخوابيم. تازگيها از پله ها ميره بالا و عقب عقب بر ميگرده. يا وقتي پله كوچيك باشه دستاشو اول ميذاره و بعد بدنشو سر ميده و مياد پايين. بعضي وقتا دستاشو ول ميكنه و ميخواد قدم برداره ولي خب نميتونه و زمين ميخوره. كاش ما ادم بزرگها هم مث كوچولوها انقدر پشتكار داشتيم و از هر زمين خوردني نااميد نمي شديم. مثل من كه از يادگيري باي باي توسط ائلمان تقريبا" نااميد شدم. هر كاري ميكنم باي باي نميكنه و ميخنده. فكر كنم منو دست انداخته. عوضش تا دلم بخواد ادا درمياره.
اعتصاب غذاش هم كه شكر خدا تموم شد. الان ديگه به ليست غذاهاش چند مورد ديگه هم اضافه شده. مرغ و ماهي و سيب زميني و كته و خلاصه يه منوي درست و حسابي. انقدر كه از غذا خوردنش خوشحالم هر موقع دهنشو باز ميكنه اشك تو چشام جمع ميشه. اون مدت كه هيچي نميخورد خيلي بيحال بود. تازگي حتي ليموشيرين و موز هم ميخوره. از بين ميوه ها موز رو خيلي دوست داره. خيلي خوشحالم كه خوب غذا ميخوره. فقط از بس كه منو و باباشو ديده با بقيه غريبي ميكنه و تو مهموني ها تا ما رو مي بينه گريه ميكنه و بهتر بگم ميچسبه به من. منم خيلي وابسته ش شدم. اتفاقا" چند وقت پيش نيني دوستم به دنيا اومده بود و من بخاطر مريضي ائلمان رو نبردم و پيش مامانم موند. خدا ميدونه اون يه ساعت برام چقدر گذشت. وقتي برگشتم فقط محكم بغلش كردم و بوسيدمش. حالا اين عشق مادرانه س يا عادت يا هر چي كه هست ائلمان جزيي از زندگي و وجود منه. دوستش دارم خيلي زياد...
پ.ن. متن بالايي رو ديروز نوشتم و سيوش كردم. اما از اينجا به بعد رو الان دارم مي نويسم. مرد همسايه روبرويي مون ديشب مرد. به همين راحتي. جلوي تلويزبون چشماشو بست و رفت. ديشب برق خونه شون خاموش نشد. هر وقت پنجره رو باز ميكنم صداي گريه شون مياد. خيلي سخته. خدايا چقدر مرگ بهمون نزديكه. من مي ترسم. با اينكه فقط يه بار از نزديك ديده بودمش ولي از مردنش ناراحت شدم. بهرحال مردي بود واسه همسرش و پدري براي بچه هاش. خدا بيامرزدش. لطفا" يه فاتحه براش بخونين.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
ائلمان عزيزم سرما خورده؛ البته خورده بود و الان بدتر شده. بنظرم جاي دندونهاشم درد ميكنه. واسه همين حسابي بهونه گير شده و اصلا" نميتونم تنهاش بذارم. اگه نمي نويسم باور كنين وقت نميكنم وگرنه دلم خيلي تنگ شده.
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
ما اومدیم. رفته بوديم تهران خونه عمو و دايي ائلمان . تهران! شهر شلوغ با آدمهاي عجول با زندگي متفاوت. اصلا" همين تفاوت بعضي وقتا وسوسه م ميكنه براي كوچيدن! براي ما كه تو يه شهر كوچيك با امكانات كم زندگي ميكنيم شهرهاي بزرگي مثل تهران چيزهاي جالبي داره. خلاصه كنم چند روزي گشتيم و بعد از جاده چالوس رفتيم شمال. واي اگه بدونين چه عذابي كشيدم تو اين جاده. مگه تموم ميشد. 120 كيلومتر راه تو4 ساعت. حال خودم زياد خوب نبود ائلمان هم بيتابي ميكرد و خلاصه هيچي از قشنگي راه نفهميدم. دو روزي هم اونجا بوديم و برگشتيم. اما چه برگشتني. ائلمان سرما خورد و حسابي حالمونو گرفت.مثلا" رفتيم مسافرت حال و هوامون عوض شه. حالا به زور با هزار كلك شربت هاشو ميديم بخوره. غذا هم كه اصلا" نميخوره. موندم چيكار كنم؟ ايكاش هميشه خودم سرما بخورم و ائلمان طوريش نشه. خيلي نگرانشم. تو اين چند روز وزنش هم كم شده. دوستاي گلم دعا كنين ائلمان مثل قبل غذا بخوره و گرنه نميدونم بايد چيكار كنم.
اين مدت اتفاقهاي زيادي هم افتاده. مثلا" اينكه من دارم خاله ميشم. هورررررررررااااااااااااااااااااااااا.
یا مامان و بابام و زنداداشم يه ماه ديگه ميرن حج تمتع و حسابي سرشون شلوغه. (البته زنداداشم دختر خالمه و به نيابت از خاله مرحومم ميره).
نميدونم اينجا گفتم تا حالا يا نه. من قبلا" شاغل بودم. ولي بخاطر اينكه علاقه اي به كارم نداشتم و از طرف ديگه يه رييس مزخرفي داشتم كه هر روز منو عصبي ميكرد از كارم استعفا دادم و اومدم بيرون. همون موقع از خدا خواستم تا جواب همه بديهاي اونو خودش بده. و امروز كه يه سال و 3 ماه از اون روز ميگذره شنيدم با فضاحت از رياست بركنارش كردن و شده يه كارمند معمولي . حالا اينكه چه گندي بالا آورده بماند. خوشحال نيستم كه اينجوري شده ولي حقش بود.
چند تا اتفاق جزيي ديگه از جمله اينكه تو يكي از جاده هاي شمال نزديك بود با يه گاو!!! تصادف كنيم. يا جزيي تر اينكه تو ساحل دريا يا تو جنگل يه جاي تميز كه بدون اشغال باشه و بتونيم يه لقمه غذا بخوريم پيدا نكرديم. اونوقت مغرور ميشيم به اينكه ايراني با فرهنگ و با تمدن چند هزار ساله هستيم. بی خیال.
راستی لیلی جان من بعد دانشگاه ازدواج کردم و بالطبع نمیتونم خوابگاه متاهلی بوده باشم دوست عزيز.بازم بهمون سر بزن.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|
( )
ائلمان عزيزم با وزن 8 كيلو و قد 70 سانت وارد نهمين ماه زندگيش شد.
راستش واقعا" پسر بچه ها شلوغن. هر روز كه پسرك من بزرگتر ميشه اينو بيشتر ميفهمم. ديگه يه لحظه هم نميتونم چشم ازش بردارم. چون ممكنه در عرض چند ثانيه از صندلي يا مبل يا ميز عسلي بالا بره و يا آويزون ميز تلويزيون بشه. تازه امروز تنهايي كنار پنجره هم ايستاد و كلّي خيابون رو ديد زد. واسه خودش مردي شده. واسه همين روزي دو سه بار با كله ميخوره زمين و انصافا" بعضي وقتا بدجوري گريه ميكنه. دقت كردم كه اگه من زود هول نكنم و سريع نرم پيشش گريه نميكنه. ولي مگه ميشه نرم و بغلش نكنم!
درسته كه بزرگتر شده ولي فعلا" كچله و دندون هم در نياورده كه دكتر گفت تا يه سالگي طبيعيه. و البته ائلمان همينجوري هم ميوه و نون و غذا ميخوره. بعد هم ائلمان رو برد به منشيش نشون داد و گفت: ببين چه كچل بامرامي يه؟! ائلمان هم كلي واسه ش ادا درآورد و خنديد.
عادتهاي ائلمان هم زود زود عوض ميشه. مدتيه كه ديگه پستونك نميخوره. برام جالبه كه اونهم وابستگيش به پستونك رو تو يه روز گذاشت كنار. عوضش تا صبح ميچسبه به مامانش و نميذاره از بغلش تكون بخورم.
تازگيا يه هيات ويژه از آدم بزرگها و بچه ها تشكيل داديم و سعي ميكنيم باي باي و دس دسي رو يادش بديم ولي دريغ از يه حركت كوچولو! اين جور وقتا فقط بلده بخنده.
چند وقتي هم بود كه ديگه ائلمان ميلي به خوردن غذا نشون نميداد. اصلا" تا قاشق رو ميديد زودي سرشو ميبرد عقب و دهنشو محكم مي بست. واسه همين محسن بغلش ميكرد و من ميخندوندمش تا وقتي دهنش باز شد غذا رو بذارم تو دهنش و مجبور بشه بخوره. يعني يه جور كلك زدن. البته اونم تلافي ميكرد وتو يه فرصت مناسب همشو بووووووف ميكرد. اما چند وقت پيش كشف كرديم كه پسر ما علاقه زيادي به سنتي بودن داره و وقتي با دست بهش غذا ميديم ميخوره. فعلا" كه مجبوريم از سنت شروع كنيم تا به مدرنيته شايد برسيم.
خلاصه كلام پسر گل ما حسابي سرمون رو گرم كرده ولي امان از دست صبحهاي زود كه بايد از خواب بيدار بشيم و گرنه با اون دستاي كوچولوش حسابي سيلي بارونمون ميكنه.
ائلمان گل من و بابا محسن! ما عاشقانه دوستت داريم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط مامان ائلمان
|